<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای کوتاه</title>
<link>http://sevincim.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Mar 2009 21:16:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستانهای کوتاه</title>
<link>http://sevincim.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.upload.mn/download.php?file=1llkw2ku1xrwl849w2iv.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان ( نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می شد ) باقی ماندند جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند در طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند رعب و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها آموزشهای پاسبانی و غیره می دادند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته می شد در طی کمتر از 30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از آنها ناپدید می گردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند  . و در بیرون شهر اردو بزنند .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با خارج شدن آنها از شهر  هیاهویی در شهر برپا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت : مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند آنگاه رو به مردان کرد و گفت کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است ؟ چهار مرد پیش آمدند ، هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پیر مرد خنده ایی کرد و به گوشه میدان اشاره کرد سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند . گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;  کاش نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://irapic.com/uploads/1185865844.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو  ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی  چوبی نشسته است پیش می آید و  می گوید خوش آمدید  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG alt=http://anatomylesson.files.wordpress.com/2008/09/abol-hassan-nader_shah_afshar_1774.jpg src=&quot;http://anatomylesson.files.wordpress.com/2008/09/abol-hassan-nader_shah_afshar_1774.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی سپاهیان خسته از راهی دراز به کنار رودخانه رسیدند پیکری آویخته بر تکه سنگی در میانه رودخانه دیدند .&lt;BR&gt;او را که از آب بیرون کشیدند .&lt;BR&gt;از دروازه مرگ بازگشته بود ...&lt;BR&gt;چهار روز در میان آبهای رودخانه ایی مهیب و سیاه بر روی تکه سنگی که تنها می توانست سرش را از آب بیرون نهد ...&lt;BR&gt;فردای آن روز سردار سپاه وقتی از او پرسید در این چهار روز به چگونه ماندن اندیشیدی و یا به چگونه مردن ؟ !&lt;BR&gt;نگاهی به صورت مردانه سردار افکند و گفت تنها به این اندیشیدم که باید شما را ببینم و بگویم می خواهم سربازتان باشم . &lt;BR&gt;می گویند چهار روز پس از انتشار خبر کشته شدن نادر شاه افشار جنازه او را یافتند در حالی که از غصه مرگ سردار بزرگ ایران زمین ، دق کرده بود .&lt;BR&gt;آرمان او تنها خدمت به فرمانروای ایران زمین بود &lt;BR&gt;و به سخن ارد بزرگ : آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند . &lt;BR&gt;و وقتی آرمان پرکشید دلیلی برای ماندن او نیز نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG alt=http://hitanalyst.files.wordpress.com/2008/12/partian.jpg src=&quot;http://hitanalyst.files.wordpress.com/2008/12/partian.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد اول )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟&lt;BR&gt;گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .&lt;BR&gt;پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟&lt;BR&gt;سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .&lt;BR&gt;پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید :  آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟&lt;BR&gt;سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .&lt;BR&gt;پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !&lt;BR&gt;سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .&lt;BR&gt;پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .&lt;BR&gt;اشک در دیدگان سورنا گرد آمد . &lt;BR&gt;بر اسب نشست . &lt;BR&gt;سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .&lt;BR&gt;ارد اول ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .&lt;BR&gt;به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . &lt;BR&gt;یاد و نام همه آنان گرامی باد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG alt=http://www.vazirifamily.org/IMAGES/tableau.jpg src=&quot;http://www.vazirifamily.org/IMAGES/tableau.jpg&quot; width=454 height=484&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت : چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند . &quot; ما همه نادریم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به سخن ارد بزرگ :  کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر خوب گوش هایمان را تیز کنیم فریاد های سربازان ایران را باز هم می شنویم &quot; ما همه نادریم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: #000000 1px dashed; BORDER-LEFT: #000000 1px dashed; PADDING-BOTTOM: 2px; PADDING-LEFT: 2px; PADDING-RIGHT: 2px; MAX-WIDTH: 800px; BORDER-TOP: #000000 1px dashed; BORDER-RIGHT: #000000 1px dashed; PADDING-TOP: 2px&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/w86sogbsexnyt7zsx8b.jpg&quot; width=455 height=398&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;آخرین عکس ستار خان پیش از شهادت در کنار باقر خان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با شروع پادشاهی محمدعلی شاه قاجار که عامل سفارتخانه های خارجی بود در اولین گام مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را به گونه های مختلف زمین گیر نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این بین ستارخان و باقرخان شعله های مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران را روشن نگاه داشتند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زمانی که همه فکر می کردند ستارخان نیز همانند بسیاری از آزادیخواهان کشته شده است یکی از یارانش در حضور باقر خان به او گفت قشون دولتی رحمی ندارند و به ما مزدور می گویند، ستارخان پاسخ داد : اگر مزدور هم باشیم مزدور مردمیم نه اجنبی . باقرخان هم گفت : حکیم فردوسی هم وقتی شاهنامه را می نوشت در ایران غریب بود . ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت : بزودی مردم آزادیخواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نشان میدهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادیخواه نا امید نشدند و دل به تقدیر نسپردند ، منتظر دگرگونی اوضاع توسط این و آن هم نشدند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سخن ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید  تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیدیم در اندک زمانی ورق برگشت و مشروطه خواهان وارد تهران شدند و حاکمیت ملی را بار دیگر زنده نمودند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.shakibagallery.com/gallery1/big/gallery-a-(7).jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند .   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمین آتشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7796.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه راه بهشت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11148.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه ما همه نادریم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11150.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه در بسته ایی وجود ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7794.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه قلب جغد پیر شکست&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11147.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه ارد اول و سورنا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7792.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه استجابت دعا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7791.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه بزرگترین حکمت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7790.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه خولی و خر نامرد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7789.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه &quot;دیگو&quot; با دریا آشنا نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11152.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه شهیدان ایران زمین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7787.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه وسوسه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7786.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه عروسک پشت پرده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11151.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه فرگون زیبا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7784.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه مردی که می خواست بگوید سیب&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7783.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوهی گل سرخی برای محبوبم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7782.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه فقط برای چند لحظه ..&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7781.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه عقاب&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7780.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه فقر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7779.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه حکمت خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11097.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه سرداری برای بودن و نبودن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7777.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه بهشت و جهنم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7776.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه عروسک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7798.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه راه‌زنان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7799.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه فرزانگی پیری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7800.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه دو کوزه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7801.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه ایمان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7802.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه نوشته روی دیوار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7803.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه نوشته روی دیوار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7804.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه یک اگر با یک برابر بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7805.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه شکلات&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7807.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه دانه ای که سپیدار بود&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7808.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه سنگتراش&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7809.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه قدرت عجیب یک کودک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7811.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه ده است&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7813.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه بایست...&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7814.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه تصمیم مهم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7815.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه خانم نظافتچی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7816.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه تزریق خون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7817.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه لیلی، پروانه خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7818.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه لیلی، نام دیگر آزادی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7819.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه لیلی، رفتن است&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7820.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه شیطان از انتشار لیلی می ترسد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7821.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه اسب سرکش در سینه لیلی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7822.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه لیلی، زیر درخت انار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7823.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه لیلی، نام تمام دختران زمین است&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7824.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه جواز بهشت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7825.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه سم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7826.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه نشان لیاقت عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7810.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7812.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه زنی در راهروی ورودی میهمان خانه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7778.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه نابینا و ماه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11101.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه نگاه و ندای ریش سفید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11102.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه فرار به چه قیمت ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11146.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه ارزش رایزنی و مشورت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7793.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه در میان خلق نشستن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7797.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه یادگـــــاری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-11149.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه انتهای راه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7795.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه تو رازی و ما راز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7785.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bazkhord.sepehrblog.ir/more-7788.html/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#4a4a4a&gt;داستان کوتاه خانم شما خدا هستید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 21:16:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sevincim&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>sevincim</dc:creator>
<guid>http://sevincim.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
